Monday, June 30, 2008

بهار

بوي باران، بوي سبزه، بوي خاک
> > شاخه هاي شسته، باران خورده، پاک
> > آسمان آبي و ابر سپيد
> > برگ هاي سبز بيد
> > عطر نرگس، رقص باد
> > نغمه شوق پرستوهاي شاد
> > خلوت گرم کبوترهاي مست
> > نرم نرمک مي رسد اينک بهار
> > خوش به حال روزگار
> > > > خوش به حال چشمه ها و دشت ها
> > خوش به حال دانه ها و سبزه ها
> > خوش به حال غنچه هاي نيمه باز
> > خوش به حال دختر ميخک که مي خندد به ناز
> > خوش به حال جام لبريز از شراب
> > خوش به حال آفتاب
> > نرم نرمک مي رسد اينک بهار
> > خوش به حال روزگار
> > > > اي دل من، گرچه در اين روزگار
> > جامه رنگين نمي پوشي به کام
> > باده رنگين نمي نوشي به جام
> > نقل و سبزه در ميان سفره نيست
> > جامت از آن مِي که مي بايد تهي است
> > اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
> > اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
> > اي دريغ از ما اگر کامي نگيريم از بهار
> > نرم نرمک مي رسد اينک بهار
> > خوش به حال روزگار
> > > > گر نکوبي شيشه غم را به سنگ
> > هفت رنگش مي شود هفتاد رنگ
> > اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
> > اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
> > اي دريغ از ما اگر کامي نگيريم از بهار
> > نرم نرمک مي رسد اينک بهار
> > خوش به حال روزگار
(فريدون مشيري)

Monday, June 9, 2008

The world is laughing at me


The world is laughimg at me, the sarcasem... I was told that everything will be ok, I will be taken care of by kind people, I had nothing to worry about, but then suddenly it hit me that it was all a lie.

I was lonely and scared, cold and wet. I curled up with sadness... the one who told me all those lies, was wearing a pair of glasses... glasses that made it see what it wanted to see, only the good behavours. I was lonely and sad. I had to take care of myself, by myself. In a wired world full of strangers.

I had to move. Get away from all this anger twoards the man with the glasses, I had to scape from the lies and figure out who put the glasses on hie eyes... I shall find the trouth.... I will break the glasses.