Thursday, November 6, 2008
!سه پلشت
سه پلشت آید و زن زاید و مهمان برسد
عمه از قم برسد خاله ز کاشان برسد
خبر مرگ عمقلی برسد از تبریز
نامه ی رحلت دائی ز خراسان برسد
صاحب خانه و بقال محل از دو طرف
این یکی رد نشده پشت سرش آن برسد
طشت همسایه گرو رفته و پولش شده خرج
به سراغش زن همسایه شتابان برسد
هر بلائی به زمین می رسد از دور سپهر
بهر ماتم زده ی بی سر و سامان برسد
اکبر از مدرسه با دیده ی گریان آید
وز پی اش فاطمه با ناله و افغان برسد
این کند گریه که من دامن و ژاکت خواهم
آن کند ناله که کی گیوه و تنبان برسد
کرده تعقیب زهر سوی طلبکار مرا
ترسم آخر که از این غم بلبم جان برسد
گاه از آن محکمه آید پی جلبم مامور
گاه از این ناحیه آژان پی آژان برسد
من در این کشمکش افتاده که ناگه میراب
وسط معرکه چون غول بیابان برسد
پول خواهند زمن من که ندارم یک غاز
هرکه خواهد برسد این برسد آن برسد
من گرفتار دو صد ماتم و "روحانی" گفت
سه پلشت آید وزن زاید و مهمان برسد
عمه از قم برسد خاله ز کاشان برسد
خبر مرگ عمقلی برسد از تبریز
نامه ی رحلت دائی ز خراسان برسد
صاحب خانه و بقال محل از دو طرف
این یکی رد نشده پشت سرش آن برسد
طشت همسایه گرو رفته و پولش شده خرج
به سراغش زن همسایه شتابان برسد
هر بلائی به زمین می رسد از دور سپهر
بهر ماتم زده ی بی سر و سامان برسد
اکبر از مدرسه با دیده ی گریان آید
وز پی اش فاطمه با ناله و افغان برسد
این کند گریه که من دامن و ژاکت خواهم
آن کند ناله که کی گیوه و تنبان برسد
کرده تعقیب زهر سوی طلبکار مرا
ترسم آخر که از این غم بلبم جان برسد
گاه از آن محکمه آید پی جلبم مامور
گاه از این ناحیه آژان پی آژان برسد
من در این کشمکش افتاده که ناگه میراب
وسط معرکه چون غول بیابان برسد
پول خواهند زمن من که ندارم یک غاز
هرکه خواهد برسد این برسد آن برسد
من گرفتار دو صد ماتم و "روحانی" گفت
سه پلشت آید وزن زاید و مهمان برسد
Monday, October 27, 2008
Sohrab Sepehri's life timeline
Born in 1928 – Kashan – Iran
He hosted a painting exhibition - Tehran 1944
He published his first poetry book that followed by a few other books in the same year - 1951
He graduated from the fine arts university with B.A. degree in painting - Tehran – 1953
He translated some Japanese poetry into Persian and published them in a literary magazine called Sokhan – 1955
He traveled to Paris and attended the Paris Fine Arts School in lithography – 1957
He traveled to Tokyo to further his studies in lithography and wood carving – 1960
On the way back to Iran from Japan , he visited India and became familiar with the ideology of Buddhism – 1961
He published three books in poetry – 1960
He traveled to India again and visited several cities and provinces – 1964
He traveled to Pakistan and Afghanistan 1964
He traveled to Europe and visited several countries such as Germany,England,France,Spain,the Netherlands,Italy and Austria – 1966
He published some long poems after he returned to Iran – 1966
He hosted a painting exhibition in Tehran 1967
He published another book in poetry 1967
He traveled to Greece and Egypt – 1974
He published his final book called ‘Hasht Ketab' (Eight Books), which was the collection of almost all of his published poems in one volume – 1976
He got blood cancer and traveled to England for treatment – 1978
Unfortunately, his attempt to defeat cancer brought him no result. He returned to Iran and died in Pars Hospital in Tehran on Monday April 21, 1980.
Wednesday, September 17, 2008
بکارت
امام جمعه اصفهان گفته است 74درصد دختران ما باكره نيستند! پيام آور از ايشان ميپرسد: شما اين آمار را از كجا آورديد؟ آمار مربوط به اصفهان است و يا كل كشور؟ امام جمعه ميفرمايد: من با اين وضع فساد و فحشا حدسي گفتم، البته آقاياني هم كه اطلاع دارند و نزد من ميآيند تائيد كرده اند......" سايت اينترنتي "پيک نت"
الا اي شيخ جوياي بکارت
به لاي پاي دخترها چه کارت؟
تو فرمودي بکارت ها که پاره ست
دقيقاً درصدش هفتاد و چار است
ببينم از کجا آوردي آمار؟
ز جمع آشنايان يا ز اغيار
شمارش را به ديگر کس سپردي
و يا خود رفتي از داخل شمردي؟!
تو از هرکس که ارقامش شنفتي
چرا زان بيست و شش درصد نگفتي
نگفتي بيست و شش درصد بکارت
نشان باشد ز انواع اسارت
گروهي باکره، از سکس دورند
کزين بابت گرفتار غرورند
گروهي ترس خورده، صاف و ساده
اسير انجماد خانواده
گروهي پاي بند دين و مذهب
به شدت باکره ، اما معذب!
شما که دختري را سن نُه سال
به شوهر ميدهي راضي و خوشحال
چرا خواهي اگر شوهر نکرده
شود چل ساله ، سالم مانده پرده؟
بيا و دست بردار از حقارت
نچسب اي شيخ نادان بر بکارت
بکارت مال دوران هاي دور است
به زن هاي جوان تحميل زور است
>
بکارت نيست معيار نجابت
نجابت را چه بشناسد جنابت!
>
نجابت، شيخ نادان، پرده اي نيست
به اينکه داده اي يا کرده اي نيست
>
نجابت چيست؟ حق کس نخوردن
بکارت چيست؟ مال کس نبردن
>
نه بين مردمان اخلاق و عصمت
به ميزان بکارت گشته قسمت
>
فريب مردمان، ضد عفاف است
نه آن کاري که در زير لحاف است
>
که هر آميزشي قبل از عروسي
بود يک مطلب خيلي خصوصي
>
مبر سر را درون بستر خلق
که بيني گوزشان را تا ته حلق
>
خودت شام زفاف اي شيخ بد ذات
بکارت داشتي ارواح بابات؟
>
تو با آن حجت الاسلام فاکر
چگونه ميتواني بود باکر؟
>
براي تو کسي پرونده هم ساخت
و يا بر پشت و پيشت کنتور انداخت؟
>
(در کون شما کنتور اگر بود
سر يکهفته کنتور هم دمر بود
اگر يک روز باشي توي حوزه
بواسيرت بچسبد زير لوزه)
تو هم حالا به اين حد از جسارت
ز دخترها طلب داري بکارت؟
الا اي شيخ جوياي بکارت
به لاي پاي دخترها چه کارت؟
تو فرمودي بکارت ها که پاره ست
دقيقاً درصدش هفتاد و چار است
ببينم از کجا آوردي آمار؟
ز جمع آشنايان يا ز اغيار
شمارش را به ديگر کس سپردي
و يا خود رفتي از داخل شمردي؟!
تو از هرکس که ارقامش شنفتي
چرا زان بيست و شش درصد نگفتي
نگفتي بيست و شش درصد بکارت
نشان باشد ز انواع اسارت
گروهي باکره، از سکس دورند
کزين بابت گرفتار غرورند
گروهي ترس خورده، صاف و ساده
اسير انجماد خانواده
گروهي پاي بند دين و مذهب
به شدت باکره ، اما معذب!
شما که دختري را سن نُه سال
به شوهر ميدهي راضي و خوشحال
چرا خواهي اگر شوهر نکرده
شود چل ساله ، سالم مانده پرده؟
بيا و دست بردار از حقارت
نچسب اي شيخ نادان بر بکارت
بکارت مال دوران هاي دور است
به زن هاي جوان تحميل زور است
>
بکارت نيست معيار نجابت
نجابت را چه بشناسد جنابت!
>
نجابت، شيخ نادان، پرده اي نيست
به اينکه داده اي يا کرده اي نيست
>
نجابت چيست؟ حق کس نخوردن
بکارت چيست؟ مال کس نبردن
>
نه بين مردمان اخلاق و عصمت
به ميزان بکارت گشته قسمت
>
فريب مردمان، ضد عفاف است
نه آن کاري که در زير لحاف است
>
که هر آميزشي قبل از عروسي
بود يک مطلب خيلي خصوصي
>
مبر سر را درون بستر خلق
که بيني گوزشان را تا ته حلق
>
خودت شام زفاف اي شيخ بد ذات
بکارت داشتي ارواح بابات؟
>
تو با آن حجت الاسلام فاکر
چگونه ميتواني بود باکر؟
>
براي تو کسي پرونده هم ساخت
و يا بر پشت و پيشت کنتور انداخت؟
>
(در کون شما کنتور اگر بود
سر يکهفته کنتور هم دمر بود
اگر يک روز باشي توي حوزه
بواسيرت بچسبد زير لوزه)
تو هم حالا به اين حد از جسارت
ز دخترها طلب داري بکارت؟
Saturday, September 13, 2008
قورباغه ها
مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند
قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند
لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند
لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها
قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند
عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند
مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند
حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند
تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است
اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان!
منوچهر احترامي
قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند
لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند
لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها
قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند
عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند
مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند
حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند
تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است
اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان!
منوچهر احترامي
Sunday, September 7, 2008
خاک بر سر ملت
ساعد مراغه اي از نخست وزيران عهد پهلوي نقل کرده است:
زماني که نايب کنسول شدم با خوشحالي پيش زنم آمدم و اين خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم...
اما وي با بي اعتنايي تمام سري جنباند و گفت:" خاک بر سرت کنند؛ فلاني کنسول است؛ تو نايب کنسولي؟!"
گذشت و چندي بعد کنسول شديم و رفتيم پيش خانم؛ آن هم با قيافه ايي حق به جانب...
باز خانم ما را تحويل نگرفت و گفت:" خاک بر سرت کنند؛ فلاني معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولي؟!"
شديم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت:" خاک بر سرت؛ فلاني وزير امور خارجه است و تو...؟!"
شديم وزير امور خارجه گفت: "فلاني نخست وزير است ...خاک بر سرت کنند !!!"
القصه آنکه شديم نخست وزير و اين بار با گامهاي مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابي يکه بخورد و به عذر خواهي بيفتد.
تا اين خبر را دادم به من نگاهي کرد؛ سري جنباند و آهي کشيد و گفت:
" خاک بر سر ملتي که تو نخست وزيرش باشي !!!"
زماني که نايب کنسول شدم با خوشحالي پيش زنم آمدم و اين خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم...
اما وي با بي اعتنايي تمام سري جنباند و گفت:" خاک بر سرت کنند؛ فلاني کنسول است؛ تو نايب کنسولي؟!"
گذشت و چندي بعد کنسول شديم و رفتيم پيش خانم؛ آن هم با قيافه ايي حق به جانب...
باز خانم ما را تحويل نگرفت و گفت:" خاک بر سرت کنند؛ فلاني معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولي؟!"
شديم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت:" خاک بر سرت؛ فلاني وزير امور خارجه است و تو...؟!"
شديم وزير امور خارجه گفت: "فلاني نخست وزير است ...خاک بر سرت کنند !!!"
القصه آنکه شديم نخست وزير و اين بار با گامهاي مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابي يکه بخورد و به عذر خواهي بيفتد.
تا اين خبر را دادم به من نگاهي کرد؛ سري جنباند و آهي کشيد و گفت:
" خاک بر سر ملتي که تو نخست وزيرش باشي !!!"
Saturday, September 6, 2008
Friday, September 5, 2008
غم و سيل
ناله ي سرو بلند
گريه ي بوته ي خار
نغمه ي جوي بهار
همه ابر دل پر درد مرا- وادار به باريدن سيلي از غم و خون مي كند
تيره و تار و عبوس غمزده, بيمناك, در حسرت يك بوسه ي پاك
سيل اشك, قلب محزون مرا مي فشرد
گل و لاي, به همراه همين سيل خراب
جويبار تن رگهاي مرا الوده و ويران مي كند
اي كاش افتاب رخ تو سيل را مي خشكاند -نهرها ميگستراند گل و لاي رامي شست, غمها را مي برد
اي كاش افتاب رخ تو سيل را مي خشكاند -نهرها ميگستراند گل و لاي رامي شست, غمها را مي برد
كيميا
كدوم طرف
سرگذشت زندگي هر ادمي يه جوره. يكي به دنيا مياد كه الكتريسته را كشف كنه و شبهاي تاريك رو روشن كنه- يكي هم به دنيا مياد كه يك شبه زندگي يه ميليون ادم رو تيره و تار كنه.
من و تو براي كدوم كار اومديم من نميدونم - اما ميدونم كه بخاطر تو حاضرم سرنوشتم رو عوض كنم... بهم بگو كدوم طرف...
من و تو براي كدوم كار اومديم من نميدونم - اما ميدونم كه بخاطر تو حاضرم سرنوشتم رو عوض كنم... بهم بگو كدوم طرف...
Monday, June 30, 2008
بهار
بوي باران، بوي سبزه، بوي خاک
> > شاخه هاي شسته، باران خورده، پاک
> > آسمان آبي و ابر سپيد
> > برگ هاي سبز بيد
> > عطر نرگس، رقص باد
> > نغمه شوق پرستوهاي شاد
> > خلوت گرم کبوترهاي مست
> > نرم نرمک مي رسد اينک بهار
> > خوش به حال روزگار
> > > > خوش به حال چشمه ها و دشت ها
> > خوش به حال دانه ها و سبزه ها
> > خوش به حال غنچه هاي نيمه باز
> > خوش به حال دختر ميخک که مي خندد به ناز
> > خوش به حال جام لبريز از شراب
> > خوش به حال آفتاب
> > نرم نرمک مي رسد اينک بهار
> > خوش به حال روزگار
> > > > اي دل من، گرچه در اين روزگار
> > جامه رنگين نمي پوشي به کام
> > باده رنگين نمي نوشي به جام
> > نقل و سبزه در ميان سفره نيست
> > جامت از آن مِي که مي بايد تهي است
> > اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
> > اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
> > اي دريغ از ما اگر کامي نگيريم از بهار
> > نرم نرمک مي رسد اينک بهار
> > خوش به حال روزگار
> > > > گر نکوبي شيشه غم را به سنگ
> > هفت رنگش مي شود هفتاد رنگ
> > اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
> > اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
> > اي دريغ از ما اگر کامي نگيريم از بهار
> > نرم نرمک مي رسد اينک بهار
> > خوش به حال روزگار
(فريدون مشيري)
> > شاخه هاي شسته، باران خورده، پاک
> > آسمان آبي و ابر سپيد
> > برگ هاي سبز بيد
> > عطر نرگس، رقص باد
> > نغمه شوق پرستوهاي شاد
> > خلوت گرم کبوترهاي مست
> > نرم نرمک مي رسد اينک بهار
> > خوش به حال روزگار
> > > > خوش به حال چشمه ها و دشت ها
> > خوش به حال دانه ها و سبزه ها
> > خوش به حال غنچه هاي نيمه باز
> > خوش به حال دختر ميخک که مي خندد به ناز
> > خوش به حال جام لبريز از شراب
> > خوش به حال آفتاب
> > نرم نرمک مي رسد اينک بهار
> > خوش به حال روزگار
> > > > اي دل من، گرچه در اين روزگار
> > جامه رنگين نمي پوشي به کام
> > باده رنگين نمي نوشي به جام
> > نقل و سبزه در ميان سفره نيست
> > جامت از آن مِي که مي بايد تهي است
> > اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
> > اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
> > اي دريغ از ما اگر کامي نگيريم از بهار
> > نرم نرمک مي رسد اينک بهار
> > خوش به حال روزگار
> > > > گر نکوبي شيشه غم را به سنگ
> > هفت رنگش مي شود هفتاد رنگ
> > اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
> > اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
> > اي دريغ از ما اگر کامي نگيريم از بهار
> > نرم نرمک مي رسد اينک بهار
> > خوش به حال روزگار
(فريدون مشيري)
Monday, June 9, 2008
The world is laughing at me
The world is laughimg at me, the sarcasem... I was told that everything will be ok, I will be taken care of by kind people, I had nothing to worry about, but then suddenly it hit me that it was all a lie.I was lonely and scared, cold and wet. I curled up with sadness... the one who told me all those lies, was wearing a pair of glasses... glasses that made it see what it wanted to see, only the good behavours. I was lonely and sad. I had to take care of myself, by myself. In a wired world full of strangers.
I had to move. Get away from all this anger twoards the man with the glasses, I had to scape from the lies and figure out who put the glasses on hie eyes... I shall find the trouth.... I will break the glasses.
Thursday, April 24, 2008
بحث امشب: دين بهتر است يا سياست؟
تاريخ ثابت كرده كه هروقت دين و سياست باهم قاطئ شده چيزئ جز فاجعه در بر نداشته. نمونهاش كشور عزيزمون. حالا اتفاق مشابهي در يك كشور ديكتاتوري ديكه داره صورت مي گيره: چين. من براي دالايي لاما و ساير بوداييان تبت احترام خيلي زيادي قايلم اما به دخالت دين در سياست به شدت معترضم چون كم اذارترين دين دنيا را هم خراب مب كنه. ايا ازادي تبت زايش يك واتيكان ديگه است؟
Thursday, April 17, 2008
فيل
رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده مي كنند.زماني كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند. حيوان جوان هر چه تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص كند اندك اندك اي عقيده كه تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فكرش شكل مي گيرد.وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد ،كافي است شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد و سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها كردن خود تلاشي نخواهد كرد .پاي ما نيز ، همچون فيلها،اغلب با رشته هاي ضعيف و شكننده اي بسته شده است ، اما از آنجا كه از بچگي قدرت تنه درخت را باور كرده ايم، به خود جرات تلاش كردن نمي دهيم، غافل از اينكه براي به دست آوردن آزادي ، يك عمل جسورانه كافيست .
پائولوكوئيلو
پائولوكوئيلو
Subscribe to:
Posts (Atom)
