اين داستان يكئ از مجموعه داستان هاي پائلو كوئيلوست كه در كتاب "دومين مكتوب" امده. نكته جالبي كه منو جذب اين متن كرد اينه كه من خودم كم و بيش با مسئله "پنهان كردن" بي مورد احساسات مواجه بودم. اين مشكل خيلي پدران ايراني است...
محبت
محبت
اچ بلومفيلد خبردار شد كه پدرش ناگهان در بيمارستان بسترئ شده است:-وقتي به نيويورك مئ رفتيم فكرمي كردم فرصتي پيش امده تا اين سفر با سفرهاي ديگرم متفاوت باشد. هميشه مي ترسيدم ابراز احساسات كنم هميشه مي خواستم فاصله ئ محتاطانه اي را كه پدرم با من ايجاد مي كردحفظ كنم. وقتي او را در بستر بيماري و بدنش را پر از لوله هاي گوناگون ديدم در اغوشش گرفتم. شگفتزده شد از او خواهش كردم: بابا توهم مرا بغل كن. او مرا تربيت كرده بود و مي گفت يك مرد هرگز احساسات خود را نشان نمي دهد. اما اصرار كردم. بابا دستهايش را بالا برد و دراغوشم كشيد. در انجا من بودم كه از پدرم مي خواستم به من نشان بدهد چقدر دوستم دارد- هرچند پيش از اين مي دانستم.دستهايش را روئ سرم احساس كردم و -براي نخستين بار- واژه هايي را شنيدم كه از قلبش بر مي امد هرچند هرگز از لبانش خارج نشد. گفت: دوستت دارم. و لحظه ائ كه شهامت نشان دادن عشقش را يافت ميل خودش را نيز به زندگي باز يافت.
2 comments:
این موضوع را وقتی درک کردم که چندی پیش پدر بزرگم را از دست دادم در حالی که در خارج کشور به سر می بردم. با این اتفاق هجوم حرفهایی که در قلب بود ولی هیچ وقت بر زبان جاری نشده بود امانم نداد. شاید تنها اعتقاد به اینکه هنوز دریچه ای برای صحبت با او هست از این وضع نجاتم داد. اما از آن روز آموختم که باید حرفها را بر زبان آورد. باید با شهامت در چشمهای عزیزان نگاه کرد و گفت, آنچه را که در قلب پنهان است. تا مبادا چرخ گردان هرگز اجازه ی بر لب جاری شدنشان را ندهد.
KiMiA said:
اتفاقا من از تو درس بزرگي گرفتم. من بالاخره خجالت كشيدن و اين حرفها را گذاشتم كنار و به بابابزرگم گفتم كه دوستش دارم...قبل از اينكه دير بشه. مرسي
Post a Comment