Friday, October 26, 2007

لقمان حکيم

لقمان حکيم به فرزند فرمود :
ای جان فرزند ، هزار حکمت آموختم که از آن چهارصد تا انتخاب کردم و از آن چهارصد ، هشت کلمه برگزيدم که جامع جميع کلمات حکمت است.
فرزندم دو چيز را هيچ وقت فراموش مکن :
· خدا را
· مرگ را
دو چيز را هميشه فراموش کن :
· خوبی که به هر کسی کردی
· بدی که هرکس با تو کرد
و چهار چيز را نگهدار :
· در مجلسی که وارد شدی زبان را
· بر سر سفره ای که حاضر شدی شکم را
· در خانه ای که وارد شدی چشم را
· بر نماز که ايستادی دل را

بخشی از کتاب مکتوب اثر پائولوکوئیلو

آنتونیو ماچادو(شاعر معاصر اسپانیائی)می گوید:

ضربه به ضربه قدم به قدم

ای مسافر راهی وجود ندارد

راه با راه رفتن ساخته می شود

اگر شما به پشت سرتان نگاهی بیندازید

تمام چیزی که خواهید دید

علامتهائی ازافرادی هستند که روزی پاهایشان این راه را درنوردیده اند.

ای مسافر راهی وجود ندارد راه با راه رفتن ساخته میشود

استاد میگوید:

-بنویسید.حال اگر یک نامه باشد و یا خاطراتتان و یا تعدادی یادداشت به

هنگامی که با تلفن صحبت میکنید . مهم نیست اما بنویسید.

نوشتن مارا به خدا و همنوعانمان نزدیک میکند.

اگر میخواهید نقشتان را در این دنیا بهتر درک کنید.پس بنویسید.سعی کنید تا

روحتان را به صورت مکتوب درآورید اگرچه کسی آنرا نخواند.ویا بدتر از آن

اگر چه کسی آنرا برخلاف میل شماخوانده باشد.فقط امر ساده نوشتن به ما کمک

میکند تا افکارمان را سازماندهی کرده تا به روشنی و وضوح چیزهائی را که ما

را احاطه کرده ببینیم. یک ورق و یک قلم معجزه میکند.دردهارا دوا کرده.رویاها
را تقویت کرده و امیدهای از دست رفته را بازمیگرداند

Monday, October 22, 2007

اشتباه فرشتگان

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .
پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟
از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و...
حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.

Monday, October 15, 2007

نامه يك بسيجي كهنوجي به احمدي نژاد

خبرگزاري جمهوري اسلامي نقل كرد، دختر بچه اي فقير در پايتخت بوليوي، با وسايل واكس زني در مسير رئيس جمهور قرار گرفت، رئيس جمهور او را نوازش كرد و گفت: دلم مي خواست يك ساعت آن دختر بچه را در آغوش بگيرم و گريه كنم.
راستي از زهكلوت تا شهر لاپاز پايتخت بوليوي چقدر راه است؟ به نظر شما آن دخترك واكسي در آن پايتخت شلوغ روزي چقدر درآمد دارد؟ و به نظر شما پدر دختران بي عروسك زهكلوتي آيا در هجوم خشكسالي و فقر به اندازه همان دخترك واكسي بوليويايي درآمد دارند؟رئيس جمهور محترم، آقاي احمدي نژاد،
اينكه شما دلتان مي خواسته يك ساعت آن دخترك فقير را در آغوش بگيريد و گريه كنيد نشان از نوعدوستي شما دارد و قابل تقدير است، اما اي كاش فرصت مي كرديد يك ساعت كه نه، يك دقيقه با بچه هاي ما هم گريه مي كرديد. بچه هايي كه زير كپرهاي قلعه گنج نيش عقرب در بدن نازكشان فرو مي رود و قبل از رسيدن به اولين درمانگاه، كبود و نابود مي شوند. بچه هايي كه بهترين غذايشان آن طور كه من از نزديك ديدم يك قاشق رب گوجه است كه در ظرفي آب گرم مي ريزند و ناني اگر باشد در آن تريت مي كنند و سر بر بالين خشك مي گذارند تا فردا با پاي برهنه به مدرسه بروند و چون كيسه آرد كميته امدادشان ته كشيد و از نان خبري نيست بالاجبار بگويند «بابا آب داد»رئيس جمهور محترم
يك فيلمساز درد آشناي كرماني از گرسنگي و بيماري هاي ناشي از سوء تغذيه بچه هاي جنوب استان كرمان مستندي ساخته است كه دردمندانه ديدن دارد. ديروز هم خبرگزاري مهر خبر داد كه بسياري از بچه هاي روستاهاي منوجان از سوء تغذيه رنج مي برند. من همچنين از فقر كودكان كهنوجي قصه اي شنيده ام كه تلخي روايتش را هميشه با خود داشته ام. قصه دختر فقيري كه بيمار بود و پولي و ايضا وسيله اي نداشت تا به شهر برسد، او به يكي از مردان ده كه ماشيني داشته، مي گويد: اگر مرا به دكتر برساني «بره» اي دارم كه به جاي كرايه مي دهمت، اما كسي درد او را جدي نگرفت و او را به طبيب نرساند و مُرد به همين سادگي. برادر احمدي نژاد، اين روزها خيلي از مردم دنيا شما را قهرماني مي دانند كه پنجه در پنجه استكبار جهاني گذاشته ايد به همين خاطر است كه در مصر خرمايي مرغوب را «احمدي نژاد» نام گذاشته اند و خرمايي ديگر را «سيدحسن نصراله» و نامرغوب ترين نوع خرمايشان را «بوش».
اما آقاي رئيس جمهور اين همه براي كودك زهكلوتي نان و براي سوء تغذيه اش درمان نمي شود. رئيس جمهور، دل سوزاندن براي دختربچه اي در ينگه ي دنيا و در يك كشور كمونيستي و يك ساعت گريه كردن به حال زار او كار ناپسندي نيست، ناپسند اين است كه علي رغم تلاش شما براي برقراري عدالت اجتماعي، هنوز عفريت فقر مثل گذشته در ميان كپرهاي قلعه گنج و رودبار جولان مي دهد و توزيع پر طمطراق سهام عدالت، گريه غم انگيز هيچ كودك گرسنه اي را به خنده تبديل نكرده و از آه هيچ كشاورز تنگدست ورشكسته اي هم نكاسته است، بلكه داشتن يك شيشه يك ليتري بنزين اگر چه به قيمت 1000 تومان هم حسرتي است كه به حسرت نداشته هايشان اضافه شده است. براي اثبات ادعايم تقاضا دارم دستور فرمائيد آقاي شمقدري مجموعه عكسي كه دانشجويان تهراني در اردوهاي تابستاني هجرت، از اوج فقر در جنوب استان كرمان تهيه كرده اند، به محضرتان بياورد تا مطمئن شويد بچه هاي آمريكاي لاتين حال و روزشان از بچه هاي ما بدتر نيست، اگر بهتر نباشد.
آقاي احمدي نژاد، دختر واكسي بوليويايي حتما در روز مي تواند كفش چند عابر مهربان را برق بيندازد و پولي به دست بياورد، اما هيچ برق اميدي در دل كودك فقير منطقه ما ديده نمي شود او دمپايي پاره ي پلاستيكي كدام روستايي را واكس بزند؟
شما لطفا از مسئولان بانك هاي اين منطقه بپرسيد علي رغم تلاش استاندار محترم و مسئولان مربوطه، از ميلياردها توماني كه در سفر به جنوب استان كرمان در قالب طرح هاي زود بازده وعده فرموديد، چه مقدار توسط روستائيان فقير جذب شده و چقدر اشتغال ايجاد كرده است؟ از 25 هزار واحد مسكوني كه قرار بود تا پايان سال 86 جايگزين كپرهاي فرسوده بشود، چند واحد ساخته شده است؟ چرا سيماي جمهوري اسلامي كه دربست در اختيار دولت شماست، گزارشي از آفريقاي ايران لااقل به طور خصوصي جهت اطلاع حضرتعالي تهيه نمي كند؟ پس اين كامران نجف زاده فقط بلد است به پيرمرد كروبي طعنه پينه بزند؟!
احمدي نژاد، مي دانم كه شما به شعار «عدالت اجتماعي» و «مهرورزي» تان ايمان داريد و ان شاءا... اينها شعار تبليغاتي و انتخاباتي نبوده اند، اما حالا كه تصميم گرفته ايد جهان را اصلاح كنيد، اول از ايران خودمان و محروم ترين نقاط آن شروع كنيد و قول آن شاعر جوان قلعه گنجي را هم بشنويد كه مي گويد:
«از ياد برده رمه، فصل كوچ را
چوپان نشسته شب ختم قوچ را
نخلي خميده و دشتي ترك ترك
قحطي بريده امان بلوچ را»

Sunday, October 14, 2007

اتل، متل، زباله

وزارت ارشاد در پاسخ به اعتراض مولفان و ناشران مبنی بر ممیزی شدید و عدم ارائه مجوز نشر به آثارشان، جوابیه‌ای بدین شرح صادر نمود:شاعران، نویسندگان، ناشران و خوانندگان عزیز؛ متاسفانه جریان خزنده‌ای که سالهاست قصد ترویج ابتذال و فحشا در فرهنگ و ادبیات کشورمان دارد باعث شده کار ممیزی آثار با دقت بیشتری انجام شود. به عنوان مثال به یکی از اشعار مستهجن سالهای اخیر دقت کنید:اتل، متل، توتوله / گاو حسن چه‌جوره؟نه شیر داره نه پستونشیرشو بردن هندستونیک زن کردی بستوناسمشو بزار عمقزی / دور کلاش قرمزیهاچین و واچین / یه پاتو ورچینشعر فوق بنابه‌دلایل زیر، قابلیت دریافت مجوز چاپ ندارد:

عدم رعایت قواعد ادبی: هر انسان بالغی متوجه این مساله می‌شود که دو کلمه توتوله و چه‌جوره هم‌قافیه نیستند و به همین دلیل کل شعر زیر سوال می‌رود
ترویج فحشا: واژه توتوله با یک کلمه بسیار زشت هم‌قافیه و هم‌وزن است
وابستگی به اجانب: گاو حسن خواننده را به یاد فیلم گاو اثر داریوش مهرجویی می‌اندازد و چون مهرجویی از عناصر وابسته و جاسوسان استکبار و صهیونیزم است به نظر می‌رسد که شاعر این شعر نیز با وی همدست می‌باشد
بدآموزی: کلمه پستون مصداق کامل بدآموزی بوده و باعث باز شدن چشم و گوش کودکان و نیز تحریک احساسات و عواطف و باقی چیزهای ملت همیشه در صحنه می‌شود
نشر اکاذیب: شاعر می‌گوید گاو حسن شیر ندارد در حالیکه در بیت بعدی از صادرات شیر این گاو به هندوستان حرف می‌زند. گاوی که شیر ندارد چگونه شیرش را به هندوستان صادر می‌کنند؟
بی‌توجهی به منافع ملی: هندوستان در پرونده هسته‌ای کشورمان بارها نامردی کرده است. بنابراین شاعر موظف است به جای صادرات شیر به هندوستان، آن را به برادرانمان در ونزوئلا، فلسطین و لبنان تقدیم کند
اقدام علیه امنیت ملی: ستاندن یک زن کردی و گذاشتن یک اسم ترکی روی آن (عمقزی)، باعث تحریک قومیتها و اخلال در امنیت ملی می‌شود
تشویق به بی‌حجابی: گذاشتن کلاه آن هم با رنگ قرمز بر روی سر در حالیکه چادر تنها نوع حجاب محسوب می‌شود، مصداق ترویج بدحجابی است.علیرغم تمامی ایرادات وارده، از آنجاییکه دغدغه اصلی ما آزادی بیان و اندیشه است لذا تصمیم گرفتیم مجوز نشر شعر مذکور را با تغییراتی اندک! صادر کنیم:
اتل، متل، زباله / گاو قلی باحاله!
هم شیر داره هم آستینشیرشو بردن فلسطین
بگیر یک زن راستیناسمشو بزار حکیمه / چادرشم ضخیمه
هاچین و واچین / یه پاتو ورچین!
همچنین به اطلاع شاعران و مولفان عزیز می‌رساند که با دریافت مبلغی مختصر، آثار شما را قابل چاپ می‌نماییم.
با تشكر

Saturday, October 13, 2007

يك بحث فلسفي

عرف النفس فقد عرف الرب.
اين توي قران امده اما افلاطون و سقراط (هيچكي نمي دونه كدومشون اول اينو گفته, به هر حال) گفته اند اول خودت را بشناس تا خدا را بشناسي اما به نظر من شناختن خدا باعث شناختن خود مي شه. اين دنيا پر از نشانه واسه فهميدن خدا داره. هرطرف سر بگردوني نشانه اي ازش مي بيني- كنارهم گذاشتن اتفاقاتي كه تو زندگي خود ما و يا ديگران افتاده- مرور كردن احساسات و افكاري از ذهنمون گذشته و مسيري كه توش افتاده ايم همه سرنخهايي است كه بفهميم كي هستيم-چرا اينجاييم و چي مي خوايم. ما هممون ته ذهنمون اين سوالات را داريم. جواب اينها همون تعريف خداست- بعضي ها جواب اين سوال را زود پيدا مي كنند و مي شوند منصور حلاج اما بعضي ها قرنها به دنبال جواب مي گردند (من به زندگي دوباره در كالبدهاي مختلف اعتقاد دارم).امااز طرفي خودشناسي كاريست بس دشوار- ادميزاد خيلي موجود پيچيده اي است. موجودي كه به خودش دروغ ميگه و خودشو گول مي زنه- زودنااميد مي شه و مي بره... به هر حال اميدارم هر خودي, به هر روشي خداشو پيدا كنه.

Tuesday, October 9, 2007

ابراهیم نبوی

اصولا در این هفده سال سه دولت ایران را اداره می کردند؛ دولت سازندگی هاشمی رفسنجانی، دولت اصلاحات خاتمی و دولت مهدویت احمدی نژاد. این سه دولت در موارد مختلف تفاوت هایی با هم داشتند و دارند، به این تفاوت ها دقت کنید:
می خواهیم یک کارخانه راه بیندازیم، به وزارت صنایع می رویم و
...دولت سازندگی رفسنجانی:... از طریق یکی از آشنایان مجوز کارخانه را می گیریم
.دولت اصلاحات خاتمی:.... چون با وزیر آشنا هستیم موفق نمی شویم مجوز بگیریم.
دولت مهدویت احمدی نژاد:... با خواهرزن وزیر ازدواج کرده و باجناق و معاون او می شویم.
سفیر ایران با سفیر یک کشور اروپایی ملاقات می کند، در این دیدار
...دولت سازندگی رفسنجانی:... سفیر ایران به سفیر کشور اروپایی لبخند می زند.
دولت اصلاحات خاتمی:... سفیر کشور اروپایی به سفیر ایران لبخند می زند.
دولت مهدویت احمدی نژاد:... سفیر ایران سفیر کشور اروپایی را گاز می گیرد و او فرار می کند
می خواهیم یک کفش بخریم، به بازار می رویم و می بینیم
..دولت سازندگی رفسنجانی:... بازار پر است از کفش های خارجی که برای پای ما گشاد است
دولت اصلاحات خاتمی: .... بازاری ها پای شان را توی کفش دولت کرده اند.
دولت مهدویت احمدی نژاد: ... پابرهنه ها تولید کفش را در دست گرفته اند.
می خواهیم یک کتاب شعر چاپ کنیم، به وزارت ارشاد می رویم و
...دولت سازندگی رفسنجانی: .... در هنگام بازگشت کتک می خوریم.
دولت اصلاحات خاتمی: .... بعد از بازگشت معروف می شویم.
دولت مهدویت احمدی نژاد: .... با در بسته مواجه می شویم.
یک جلسه سخنرانی سیاسی در دانشگاه برگزار می کنیم و یک روز بعد
...دولت سازندگی رفسنجانی: ... می بینیم که توی زندان هستیم.
دولت اصلاحات خاتمی: ... می بینیم که توی بیمارستان هستیم.
دولت مهدویت احمدی نژاد: ... از همکلاسی ها می پرسیم پس دیروز کجا غیب تان زده بود؟
به عنوان یک ایرانی پس از سالها به کشور برمی گردیم و به ما می گویند
....دولت سازندگی رفسنجانی: ... خوب کردی رفتی.
دولت اصلاحات خاتمی: ... خوب کردی برگشتی.
دولت مهدویت احمدی نژاد: ... زود باش برو.
توی تاکسی می نشینیم و می شنویم که مسافران می گویند
...دولت سازندگی رفسنجانی: ... همه شون دزدن.
دولت اصلاحات خاتمی: ... همه شون بی عرضه ان.
دولت مهدویت احمدی نژاد: ... همه شون دیوونه ان.

به منظور بزرگداشت فريدون فروغي




برادر، دستهایت را به من ده به راه تازه‌ای با من قدم نه
برادر، بعد این تلخی جانسوز بیا بهرم بشو غمخوار و دلسوز
یه عمری ظلم از بیگانه دیدیم چه تلخی‌ها كه از دوران چشیدیم
ولی حالا زمان غمگساریست زمان مهربانی‌ها و یاریست
به اهریمن ز كینه پشت كردن تمام خشم خود را مشت كردن
درون از چركی و از كینه شوییم به هر جا قطعه‌ها از مهر گوییم
(ترانه «برادر»، از آثار منتشر نشده فریدون فروغی)



چکیده ای از زندگی پر افتخار اقای فریدون فروغی

1951- born in salsabil -tehran
1968-he began his music in tehran cafee musics
1969- he recieved his diploma in neature
1970- he traveled to shiraz and performed in kazba
1972-two song , aadamak and parvaaneye man for aadamak director : khosrow haritaash.
1973- He got married to gloria fetorechi and got invited to persorm in 6/8 TV program (director farsheed ramzi) he created two songs: zendoone del and ghame tanhaa-ee.He later, performed the song fetneye chakme poosh for film fetneye chakme poosh directed by homaayoon bahaadoraan.
1974- two songs niyaaz for film zane baakere (director zakariaa haashemi) and another song for film tangnaa (director amir naderi) ,song name tangnaa.
1975- he got divorced from gloria fetorechi , worked in tv
1976- he created the song hameeshe ghaaeb , ghoozake paam , saale ghahti , and khaak , creating the song 'Khaak" was very problematic due to political issues in the country.
1978- two songs: hobaabe ashk and marde ghareebb. his father passed away in this year, he made his second album with name: salre ghahti.
1979- two songs: roospi and botshekan , in the album: bot shekan.
1980- songs geryeye man , hogge , to taa cheshme siyaa daari , toloo`e khooneen , taahereh , shayyad , and a concert
1981- song yaare dabestaaniye man for film yaare dabestaaniye man (director mansoor tehraani).
1982 - song koocheye shahre delam.
1987- he traveled to dubai
1995- marriage to sousan moaadeliyaan .
1997- His second divorce.
1999- concert in haafiziye music hall in kish.
2000- concert in hotel annakish.
2001 - one song for film dokhtari be naame tondar , director mohammad rezaa aashtiyaani .the song name is dochaar.
2002- Passed away in tehran , friday , 13 , october.

قسمتي از وصيتنامه فريدون: بگوئید بر گورم بنویسند: زندگی را دوست داشت ولی آنرا نشناخت , مهربان بود ولی مهر نورزید ,طبیعت را دوست داشت ولی از آن لذت نبرد , در آبگیر قلبش جنب و جوش بود ولی کسی بدان راه نیافت, در زندگی احساس تنهایی می نمود ولی هرگز دل به کسی نداد و خلاصه بنویسید: زنده بودن را برای زندگی دوست داشت نه زندگی را برای زنده بودن

" فریدون فروغی "
روحش شاد

Friday, October 5, 2007

تغییر نام یا تغییر هویت؟


من اخیرا فامیلم را عوض کرده ام و یک قسمت خنده دار فرم تعویض نام منو یاد دوتا اتفاق دیگر انداخت که براتون می نویسم. قسمت مورد نظر من اینه:

جالبه نه؟ اولا که علت تغیر نام به خود ادم ربط داره. دوما که دلیلش توی سه نقطه چین جا نمیشه! سوما که کسی که فامیلش را دارعوض می کنه حتما دلیلی داره و بنابر دلیلش اسم خاصی در نظر داره نه ده تا. طرف یا داره ازدواج می کنه و فامیلی شوهرش را می خواهد- یا می خواهد فامیلش را کوتاه کنه و اسم شهری را از فامیلیش بندازه- یا مثل من می خواهد فامیلی کسی پشثش باشه که در حقش از پدرش بیشتر براش پدری کرده . به هر حال این کار یک ریسکه. چرا؟ چونکه گاهی وقتها اخرش اون اسمی که می خوای نمیشه!
بابا بزرگ من کوچیک که بوده- اسمش بوده عبدلعلی منصور خان ... .اما وقتی که انقلاب شد و رفت که شناسنامه جدید بگیره گفتند الا و للاه که خانش باید زده بشه. منصور (من بابا بزرگم را به اسم کوچیکش صدا می کنم) هرچی گفت که بابا این اسم منه گفتند نه! جالبه که طرف هیچ اصراری به حذف "عبدلعلی" نداشته! به هرحال شناسنامه شد عبدلعلی منصور ... فرزند بها. این گذشت تا منصور خواست تا شناسنامه اش را تجدید کند. وقتی جدیده امد دیدیم که جای بها- اسم مادرش را نوشثه اند مهسا! وقتی موضوع را به اداره ثبت گفت مسئول بخش خیلی راحت گفت : حالا مگه مهسا چی عیب داره؟ در ضمن نمی شه تو شناسنامه دوبار دست برد!!
خلاصه اینجوری بود که بابا بزرگ من از "عبدالعلی خان فرزند بها" شد "عبدالعلی فرزند مهسا". حالا یا این بدشانسیه یا تو مملکت ما این اتفاق زیاد می افتد. ممکنه منم به جای اینکه فامیلیم عوض بشه- یه سیده سرش اضافه بشه...

Thursday, October 4, 2007

Where the Sidewalk Ends

There is a place where the sidewalk ends
And before the street begins,
And there the grass grows soft and white,
And there the sun burns crimson bright,

And there the moon-bird rests from his flight
To cool in the peppermint wind.
Let us leave this place where the smoke blows black
And the dark street winds and bends.
Past the pits where the asphalt flowers grow
We shall walk with a walk that is measured and slow,
And watch where the chalk-white arrows go
To the place where the sidewalk ends.

Yes we'll walk with a walk that is measured and slow,
And we'll go where the chalk-white arrows go,
For the children, they mark, and the children, they know
The place where the sidewalk ends.
Shel Silverstein

نان

سپاهيهن اسكندر كبير خود را براي فتح شهري در افريقا اماده مي كردند. اما دروازه هاي شهر بدون مقاومت گشوده شدند. تقريبا تمام جمعيت شهر را زنان تشكيل مي دادند- چرا كه مردان در جنگ در برابر فاتحان كشته شده بودند.در جشن پيروزي- اسكندر خواست برايش نان بياورند. يكي از زنها يك سيني زرين پوشيده از جواهرات با تكه اي نان در وسط ان اورد. اسكندر فرياد كشيد: من كه نمي توانم طلا بخورم- من نان خواستم! و زن پاسخ داد: اسكندر در قلمرو خود نان نداشت؟ لازم بود براي نان اين راه دراز را بپيمايد؟اسكندر به فتوحات خود ادامه داد اماپيش از ترك گفتن ان شهر دستور داد روي يك تخته سنگ حك كنند: من- اسكندر كبير-تا افريقا امدم تا از اين زنان بياموزم.

Wednesday, October 3, 2007

حرفهای کوچک و بزرگ

خیلی دلم می خواهد درباره تاثیر سخنان رییس جمهورمون روی ادمهای غیر ایرانی اینور اب بنویسم. میگم غیر ایرانی چون اینجا همه جور ملیتی زندگی میکنه. اینجا ایرانی خیلی زیاده و به طبع سایرین با فرهنگ وعادتهای ما- غذاهامون و زبونمون خیلی اشنایی دارند. کلا نظرشون اینه که ما ادمهای شادی هستیم و عموما تحصیل کرده ایم که به علل پیش امده از بعد انقلاب- مهاجرت کرده ایم. جالب اینه که سخنرانی نماینده یک ملت چقدر می تونه این طرز فکرهارو سریع عوض بکنه به طوری که به اصطلاح خودشون به "نورمال" بودن همه ایرانی ها شک کند.
من اونهارو سرزنش نمی کنم.چرا به فرهنگ و اصالتمون توهین شد؟ شاید همین اصالته که مارو عقب نگه داشته. چسبیدن به فرهنگ و قدمت چندین هزار ساله- جلوی پیشرفت و نواوری را میگیره. کمی به وضعییت امریکای شمالی نگاه کنید. من نمیگم که بی عیب است چرا که من به خیلی مسائل اجتماعی و تربیتی اینجا انتقاد دارم- اما فقط به سیاسث خارجی-ارتباطات داخلی- احترام بین انسانها- ارزش برای جان انسانها و حقوق بشرنگاه کند و می بینید که با قدمت صد و پنجاه ساله چقدر از مایی که پنجهزار سال قدمت داریم جلوترند.اگر ما به جای اتکا بر گذشته ئ دور یا چسبیدن به تعصبهای مذهبی و نزادپرستانه در جواب سوالات پاسخهای سیاسثمدارانه می دادیم احترام و عزت نفس ملیمان را بالاتر می بردیم.یک مهندس الزاما بهترین انتخاب برای ریاست و نمایندگی نیست- بلکه یک سیاستمدار -حقوقدان و یا حتی مفسر اجتماعی می تواند سازنده تر باشد.

محبت

اين داستان يكئ از مجموعه داستان هاي پائلو كوئيلوست كه در كتاب "دومين مكتوب" امده. نكته جالبي كه منو جذب اين متن كرد اينه كه من خودم كم و بيش با مسئله "پنهان كردن" بي مورد احساسات مواجه بودم. اين مشكل خيلي پدران ايراني است...
محبت
اچ بلومفيلد خبردار شد كه پدرش ناگهان در بيمارستان بسترئ شده است:-وقتي به نيويورك مئ رفتيم فكرمي كردم فرصتي پيش امده تا اين سفر با سفرهاي ديگرم متفاوت باشد. هميشه مي ترسيدم ابراز احساسات كنم هميشه مي خواستم فاصله ئ محتاطانه اي را كه پدرم با من ايجاد مي كردحفظ كنم. وقتي او را در بستر بيماري و بدنش را پر از لوله هاي گوناگون ديدم در اغوشش گرفتم. شگفتزده شد از او خواهش كردم: بابا توهم مرا بغل كن. او مرا تربيت كرده بود و مي گفت يك مرد هرگز احساسات خود را نشان نمي دهد. اما اصرار كردم. بابا دستهايش را بالا برد و دراغوشم كشيد. در انجا من بودم كه از پدرم مي خواستم به من نشان بدهد چقدر دوستم دارد- هرچند پيش از اين مي دانستم.دستهايش را روئ سرم احساس كردم و -براي نخستين بار- واژه هايي را شنيدم كه از قلبش بر مي امد هرچند هرگز از لبانش خارج نشد. گفت: دوستت دارم. و لحظه ائ كه شهامت نشان دادن عشقش را يافت ميل خودش را نيز به زندگي باز يافت.

Tuesday, October 2, 2007

avalin post

salam, tavalode in blog ba tavalode khodam yekie. mikham khateratamo, neveshtehaye jalebi ke mikhoonam, axha va khabarhaye khatere saz va gheire ro inja jam konam, fek konam daftare khaterat to in doro zamone electronci bashe behtare. agar fonte farsi peida konam ke khoda mishe. ta baad...

02 October 2007